على اكبر دهخدا
673
امثال و حكم ( فارسى )
چه بايد مغفر از آهن مر آن را * كه يزدان داده باشد مغفر از فر . ازرقى . رجوع به : اگر بهر سر مويت . . . ، شود . چه بايد نازش و نالش بر اقبالى و ادبارى * كه تا برهم زنى ديده نه اين بينى نه آن بينى . ( . . . سر الب ارسلان ديدى ز رفعت رفته بر كيوان * بمرو آ تاكنون در گل تن الب ارسلان بينى . ) سنائى . چه بايد همى زندگانى دراز * كه گيتى نخواهد گشادنت راز . فردوسى . چه براى كر بزنى چه براى گور برقصى . چه برخيزد از خود آهن ترا * چو سر آهنين نيست در زير خود . عطار . چه بركت بود در ميان دو سارق . * ( بدزدى ز نعمت بدزدم ز خدمت . . . ) رشيد وطواط . چه بزرگى در آن حقير بود * كه بدست اجل اسير بود . مكتبى . رجوع به : از مرگ خود . . . ، شود . چه بسيار بد باشد از بد بتر . نقل از نفئة المصدور زيدرى . رجوع به : بسيار بد باشد . . . ، شود . چه به من گو چه بدر گو چه بخر گو . نظير : لاابالى چه كند دفتر دانائى را . رجوع به : سعدى اثر كند . . . ، شود . چه بنديد دل در سراى سپنج * كه دارد گهى شاد و گاهى برنج زمانى چو اهريمن آيد بجنگ * زمانى عروسى پر از بوى و رنگ زمانى همى بار زهر آورد * زمانى ز ترياك بهر آورد . فردوسى . چه بندى دل اندر سراى سپنج * چو دانى كه ايدر نمانى مرنج ( . . . اگر شهريار است و گر هست گرد * بدينسان نمايد جهان دست برد . ) فردوسى . رجوع به : از مرگ خود چاره نيست ، شود . چه بندى دل اندر سراى سپنج * چه نازى بگنج و چه نالى ز رنج كز آن گنج ديگر كسى برخورد * جهاندار دشمن چرا پرورد . فردوسى . رجوع به : بخور هرچه دارى . . . ، شود . چه بندى دل اندر سراى فسوس * كه هزمان به گوش آيد آواى كوس . فردوسى . چه بنياد بر خانهء ايرمانى * ( دلا كار و بار جهان آزمودى چرا در پى كار و بار جهانى * تو خود گير كاندر جهان دير مانى . . . ) نقل از تاريخ گزيده . چه بود زين شنيعتر بيداد * لحن داود و كر مادرزاد . سنائى . چه بود فالى فرخندهتر از ديدن دوست * ( چه بود روزى فيروزتر از روز وصال . . . ) فرخى . چه به بىاصل زر و زور دهى * چه چراغى بدست كور دهى . سنائى . چه بهتر كور را از چشم روشن * ( بگفتا اذن خواهى چيست از من . . . ) جامى .